دوشنبه 27 اسفند 1397 ساعت 07:00
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
یکشنبه 4 فروردین 1398 ساعت 00:04
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
شنبه 4 اسفند 1397 ساعت 00:15
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
تصمیم داشتم کیک درست کنم و با هدیه همسرم رو سرپرایز کنم اما از جایی که هم من، هم همسرم دلمون طاقت نمیاره و سریع لو میدیم شب قبلش بهش گفتم فردا میخوام سورپرایزت کن
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
امروز صبح تا ظهر را خانه ی مادرم بودم ،صبح قبل از اینکه امیروالا بیدار شود بیدار شدم و زبان میخواندم، مادرم هر از گاهی از زیر پتو که خودش را چسبانده بود به شوفاژ میگفت : "پاشو صبحانه ات را بخور تا پ
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
مسابقه هوش برتر تموم شد . ولی اینبار برخلاف دفعات قبل از انرژی مثبت و حال خوب خبری نبود. دلیل اصلی اش هم پسرم بود. به خاطر اینکه شب قبل از مسابقه خانه معلم خوابیدیم و پسرکم خیلی اذیت شد و تا ساعت 1 نصفه شب گریه های بدی داشت. روز مسابقه هم هوا شدیداً آلوده بود ، به حد وحشتناکی . و من از اینکه در این هوا پسرم را با خودم آورده بودم و صبح تا بعد از ظهر توی ماشین بود شدیداً عذاب وجدان داشتم . و چون تمرین زیادی هم نداشتم عملکرد مطلوبی نداشتم و حتی در پایان مسابقه نفهمیدم نفر چندم شدم فقط فهمیدم که حذف شدم... و این آخرین باری بود که در این مسابقه ی پرهیجان و استرس شرکت کردم. فردایش همسرم هم حذف شد. ولی برخلاف من راضی بود چون نهایتاً همسر من 3-4 روز برای مسابقه تمرین کرده بود. بعد ازمسابقه ی همسرم من عزم برگشت داشتم و همسرم باید میرفت بیمارستان پیش پدرش. متاسفانه بلیط هواپیما گیرم نیامد و مجبور شدم با اتوبوس برگردم و بدون اغراق از بدترین و سخت ترین مسافرتهایی بود که تا به حال داشتم. در جواب یکی از دوستان که پرسیده بود پخش مسابقه کی هست ؟ بگویم که نمیدانم :)) ولی مسابقه ی عید که از عملکرد خودم راضی هستم روز دوم یا سوم عید پخش خواهد شد.چند روز پیش توی وب لاگ یکی از دوستانم در مورد مسمویت خاصی که با مواد غذایی اتفاق می افتد نوشته ایی خوان
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
امروز شکر خدا هوا عالی است، طوری که آدم دلش می خواهد بی هدف بزند بیرون و راه برود و حالش خوب شود. امسال نه پاییزش پاییز بود ، نه زمستانش زمستان ، هوا آنقدر خوب است که مثل دم دم های عید است. نه بارانی بارید و نه برفی ، حتی هوا سرد هم نشده ... آلودگی هوا هم که ... دیروز برای امضای پایان نامه ی همسرم راهی دانشگاهی شدم که یکی از داورها آنجا استاد است. کل 2 ساعتی که از خانه زدم بیرون سردرد داشتم و چشمها و گلویم می سوخت. آسمان هم تیره و دلگیر.
این روزها که مدام یک جایی از ایران در حال لرزیدن است دروغ چرا ؟! کمی ترسیده ام و هر لحظه منتظرم شهر من هم بلرزد. از اینکه زیر آوار بمانم می ترسم. از مرگ هم می ترسم. نمیدانم پس از مرگ قرار است چه به سرم بیاید قرار است کجا بروم... تصمیم برای دوباره خواندن کتاب های دکتر شریعتی جدی است. چند کتاب دیگر هم هست که باید بخوانم. نمیدانم تصورم از عالم پس از مرگ درست یا نه ! راست راستش از اعمالم میترسم... خیلی زیاد... به خصوص که بعد از زلزله های مکرر این آشوب های اخیر هم کشورم را بهم ریخته و هر شب چند نفر به ناحق دارند کشته میشوند. مادرم میگفت پریشب صدای تیراندازی می آمد... و با خبر شدیم یک خیابان پایینترشان یک نفر را کشته اند... این روزها به نعمت هایی فکر میکنم که کم کم دارند رخت از این شهر برمی بندند. هوای پاک ، امنیت و آرامش...
دیروز وقتی پیاده برمیگشتم خ
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب: بیشعوری؟,
نویسنده: پارسا مهدوی
برچسب:
نویسنده: پارسا مهدوی