خرید بک لینک

سه شنبه 6 فروردین 1398 ساعت 11:40

دیروز نوشت :دو روزه پسرم تب داره و بی حوصله است و مدام میخواد که من بغلش کنم برای همین اصلا عیدشهرشوهرم واسم خوب نبود و بهم خوش نگذشت و لحظه شماری میکنم برای برگشتن . sms زدم به دکترش و خداروشکر گفت فردا مطب هست و قراره فردا برگردیم .

خیلی دلم میخواست این چند روز که شهر شوهرم بودیم بیشتر از وقتم استفاده کنم ولی با وجود مریض شدن پسرم اصلا فرصت نشد و حسابی هم خوابش بهم ریخته!

چندبار اومدم به جاری بزرگه از رفتار بد جاری وسطیه بگم اما نشد و از این بابت خوشحالم.دارم تمام تلاشم رو میکنم که کمتر غیبت کنم.

بعد ازظهر خاله ها و دختر های شوهرم اومده بودن اینجا .یکیشون بی روسری نشست.شوهر من و برادر شوهرم هم بودن.پدر شوهرم وقتی دید بی حجاب یالله و اینا گفت و دخترخاله اشون با اکراه روسری پوشید ولی بعد دوباره روسری شو در اورد و پدر شوهر منم اخم هاش تو هم بود و پیششون نموند.این اولین باری بود که بی حجاب شده بود.این در حالیه که برادر شوهرم قبلا خواستگار این خانم بوده . یه لحظه خودم رو گذاشتم جای جاریم که یهو بیاد و ببینه شوهرش با دختر خاله ایی که قبلا خواستگارش بوده بی حجاب نشستن و حرف میزنن میخندن. چقدر حالش بد میشه. وقتی ازش پرسیدم که این خانم قبلا هم بی حجاب بوده یا نه. تعجب کرد و اولین جمله اش این بود:"حتما شوهر منم پیششون نشسته بود" گفتم نه بابا بنده خدا توی اتاق بود" یه نفس راحت کشید و خیالش راحت شد.

امروز نوشت :نمیدونم چرا ما خانم ها اینقدر نگران میشیم که همسرمون یه خانم رو بی حجاب ببینه.همه تلاشم رو میکنم این موضوع واسم کم اهمیت بشه.چون اعتقاد قلبی ام اینه که مردی که با این چیزا بخواد از دست بره زودتر بره بهتره.

همیشه وقتی میومدیم اینجا همه ی کارها با من بود جاری هام که خونه مامان هاشون بودن خواهر شوهرمم کلا کار نمیکنه و اگه هم بخواد بکنه مامانش نمیذاره. ولی دفعه قبل اونقدر رفتارهاشون بد بود و طلب کار بودن این بار از کار کردن هر طور بود طفره رفتم و کارها رو اکثرا خودشون کردن. و احساس میکنم اینطوری بهتره حداقل احساس بدی بعدش ندارم.یک جور تحقیر. چون من هنوز اونقدر روحم بزرگ نشده که بدون هیچ توقعی کار انجام بدم.خیلی خوشحالم که امروز بر میگردیم خونمون.

+خیلی وضعیت سیل توی شهرهای شمالی و شیراز و ... ناراحت کننده است و از ظهر به خاطرشون بغض دارم شاید صادقانه چون خواهر خودم هم مسافره بیشتر فکرم درگیره.

برچسب: نویسنده: پارسا مهدوی تاريخ: جمعه 9 فروردين 1398 ساعت: 3:46

صفحه بندی