نوشته ی یک مستاجر - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 7:46
چند ماهی هست که به فکر جابه جا شدن از این خانه هستیم. اما آنقدر کرایه ها در این شهر دور از همه چیز بالاست که هر چه حساب کتاب میکنیم می بینیم ارزش جابه جایی ندارد. از طرفی هم خانه ایی که الان هستیم در مقایسه با خانه های دیگر که دیدیم در همین رنج قیمت خیلی خیلی شیک تر و بهتر است. حتی از لحاظ موقعیت
روزهای عاشقانه - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 7:46
این مدت که سر کار میرم اصلاً روزها و شب هایم را نمی فهمم، آنقدر زود همه چیز دارد می گذرد که باورم نمیشود یک هفته ی دیگر ماه هفتم هم تمام میشود، با این وجود لحظه شماری می کنم برای هفته ی اول مهر و دلم میخواهد این دوماه هم هرچه زودتر تمام شود. این یکی دوهفته هم با همسرم بعد از ظهرها بعد از کار و کمی
کنکور 96 - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 19:04
دیروز من هم کنکور داشتم :)) فقط رفتم که شرکت کرده باشم و برای امسال انشالله با توجه به شرایطم به احتمال خیلی قوی دانشگاه پیام نور مکانیک بخوانم ، به دلیل مشترک بودن واحد هایمان نهایتاً با سه ترم جمع میشود.ولی اینطوری هم میتوانم عضو نظام مهندسی شوم همین اینکه اگر سال آینده عّلم کردند که رشته ام نامرت
فکر مهار نشدنی - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 15:37
یکی از هدیه های دوست داشتنی تولدم که یک هفته زودتر گرفتم :) برویم ادامه ی ماجرا شب هم خانه ی مادر شوهر بودیم و فردا صبح جای شما خالی صبح به صرف کله پاچه رفتیم خانه ی مامان بابا جانم، خواهر وسطیه دیشب رفتند مسافرت و برای صبحانه نبودند، خواهر بزرگه و زندایی و دختر دایی برای صبحانه آمدند و حسابی باهم
مراسم... - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:56
انقدر خسته ام که احساس میکنم کل بدنم خورد و خاکشیر شده. مچ درد که تقریباً همیشگی شده این روزها. بدن درد به خصوص گرفتگی عضلات پا هم حتی بعد از استراحت دست از سرم برنمیداره. نمیخوام غر بزنم. فقط میخوام حالم رو توصیف کنم البته بخش عمده اش مقصر خودم هستم که پیاده روی و ورزش رو حذف کردم. انشالله از شنبه
یک جمعه ی آرام - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 15:32
برای جمعه ی هفته ی پیش برنامه ریزی کرده بودم که با آمدن مامان بابا و خواهرم به هیچ کدام از برنامه هایم نرسیدم و این شد که بعضی هایشان که در طول هفته هم انجام نشد موکول شد به امروز. بعد از یک هفته ی پر کار واقعاً یک جمعه در خانه بودن می چسبد. دیشب طبق روال هر شب ساعت 10:30 خوابیدم و صبح هم ساعت 7 بی
روزهای پر کار - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 20:56
صبح ساعت 7:30 بیدار میشوم.تا ساعت 8:30 وقت دارم کارهایم را انجام دهم . شروع ساعت کار امروز به خاطر شب قدر ساعت 9 بود. از اینکه زمان دارم خوشحال و هیجان زده ام. تند تند کارهایم را میکنم که حتماً وب لاگم را هم آپدیت کنم. اما یک عالمه کار که تا لحظه ی آخر تمام نمیشود و من کمی حالم گرفته میشود از اینکه
روزهای شلوغ - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:11
هر روز صبح که بیدار میشم با خودم میگم کارهامو بکنم میام خاطراتمو می نویسم، بعد مشغول کار میشم و درست لحظه ایی به خودم میام که همسرم بین در ایستاده و میگه بیا دیگه و من ساک نهار رو برمیدارم و میگم تو ماشینو بزن بیرون اومدم.و این رویه ی هر روز تکرار میشه . اوایل هنوز انرژی ام بیشتر بود و گاهاً تا ١١
جمعه ی آرام - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:11
بعد از یک ماه کاری شدیداً به جمعه ایی نیاز داشتم که کلی به کارهای خانه ام سروسامانی بدهم و قبل از ظهرش هم کمی بخوابم و یک جمعه ی کشداری باشد که تمام نشود. دیشب خیلی تلاش کردم که دیر بخوابم و مثل گذشته ها ساعت ١٢-١ بخوابم ، اما ساعت ١٠ که شد در حال چرت زدن بودن و از خستگی رفتم برای خواب و ١٠:١٥ خواب
کمی هم از کار - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:11
توتانه : چند روز پیش از سر کار که برمیگشتیم به پیشنهاد من رفتیم سراغ توتستان شهر. هر چند هر دویمان خسته بودیم و همسرم هم روزه بود ولی بعد از دوسال عزممان جزم شد که بروم ببینم اینقدر حرف توتستان است چه خبر است. 2-3 دقیقه جاده خاکی بود و بعد توتستان بزرگی که عمر درخت های توتش خیلی کم بودند. کمی توت
چای تابستانه - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:11
امروز همسرم به خاطر پایان نامه اش ساعت ١١ رفت دانشگاه و من با یکی از همکارها که بهش آلرژی دارم تنها شدم، از قضا من با این آقا یک نسبت های فامیلی غیر خونی داریم و همین آشنایی باعث شد وقتی همسرم دنبال نیرو میگشت من این آقا را معرفی کنم و الان با هم همکار شویم ، اوایل این أقا من رو به فامیل همسرم صدا
خانواده - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:11
بعد از ظهر پنج شنبه که راه افتادیم حسابی ذوق دیدن خانواده و شهرم رو داشتم، خواهر بزرگم این چند روز تعطیلات رو قصد کرمانشاه کردند و با وجود دل تنگی شدید نیستن که یه دلی از عزا دربیاریم، اول از همه رفتیم خونه ی خواهرم تا مچ بند طبی ازش بگیرم و از دیدنشون حسابی حالم خوب شد، بعد از اون هم رفتیم خونه
کمی گلایه نویسی - تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:46
دیروز ، روز بسیار پر کاری بود برای من. کل خانواده ی همسرم مهمان ما بودند. مهمانی را با کمک همسرم خیلی خوب برگزار کردم و برای نهار ماهی شکم پر و چیکن استراگانف پخته بودم که واقعاً از خودم راضی بودم و غذاها واقعاً خوشمزه شده بود. سالاد کلم درست کردم با
روزهای اول کار - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 6:36
سه روز شد که کارم رو شروع کردم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم. درسته محیط کارگاهی هست ولی با روحیه ی من سازگار :) . با اینکه من بیشتر کارم رو قراره توی دفتر باشم و کمتر توی خط پرس و مونتاژ میرم ولی چون دفتر ما فعلاً توی یکی از سوله های
اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 6:36
ساعت 4:15  رسیدم خونه . درست همون ساعت همیشگی که همسرم میرسید.مشغول شام پختن شدم و روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. چشمهامو بستم .2-3 ماه پیش در نظرم اومد که نهارم رو بار میذاشتم و جلوی تلویزیون خوابم میبرد . یه خواب سراسر هو
کلاس آموزشی - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 3:01
دیروز یک دوره آموزشی کاری برای گروه بازرسین برگزار میشد که همسرم به مدیرش گفت اگر امکان داشته باشه من هم توی دوره قبل از شروع کار باشم، که خدا رو شکر موافقت شد ،شب قبل از کلاس با همسرم رفتیم مانتو خریدم،انقدر همه چیز گرون بود که مانتو شلوار اداری ٢٤٥ هزار تومن به نظرم مناسب بود،بعد از اون هم رفتیم ف
بهارانه - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 3:01
این روز ها اتفاقات خوب اونقدر زیاد هستند که اصلاً نمی دونم این روزها خودشان حالشان خوب شده یا من حالم خوب است و همه چیز را خوب می بینم. پنج شنبه با پدر و مادر همسرم راهی تهران شدیم و شب خانه ی برادر شوهر خوابیدیم و صبح من و همسرم برای امتحان استخدامی ایران ایر از خونه بیرون زدیم. 3-4 نفر از دوس
تعطیلات پر کارسال 96 - تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 15:05
کمی طولانی... [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
خبر خوب - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:58
با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالاخره خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم و میشوم خانم مهندس :) مدارک ام را دو روز پیش فرستادم و همه ی موافقت ها را هم همسرم گرفته .بی نهایت ن
کمی گلایه - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 5:58
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب‌های مرتبط

خاطره بازی | خاطره بازی پایین روچی | خاطره بازی یگانه | افسردگی فصلی | افسردگی فصلی پاییز | افسردگی فصلی چیست؟ | خونه ی مادر بزرگه | خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره | خونه ی مادر بزرگه وای فای مفتی داره | آسمان شب